تبليغاتX
دل کوهی
دل کوهی
درباره زلزله یازدهم تیر ماه 1336 بندپی - لاریجان وسوادکوه

درباره زلزله یازدهم تیر ماه 1336 كه بخشی وسیع از كوهستان و كوهپایه‌های بندپی، لاریجان، و سواد كوه رادربرداشت، ‌كمتر سخن به میان آمده است.
این نوشتار كوششی است در باز خوانی آن رویداد تا بدین بهانه از همه در گذشتگان و رنج دیدگان آن حادثه جانكاه یادی كرده باشیم.

زلزله مهیب

ساعت چهار و نیم  پگاه روز سه شنبه، هنوز آفتاب گیسو نگشوده بود كه مرغان خانگی، همنوا با چهار پایان بانگ غریبی سر دادند. ساكنین كوهستان هنوز چشم از خواب سنگین باز نكرده بودند كه به ناگاه ... همه چیز در هم پیچید. گرد و غبار محشر گونه‌ای برخاست و آبادی‌های نشاط انگیز كوهستان به دوزخی بدل شد.

روزنامه اعتراف در سر مقاله‌ای حادثه را چنین توصیف می‌كند: «كلبه‌های گلی و كوچكی را كه زلزله اخیر در هم كوبیده و ویران نموده، پدران و مادرانی را كه زلزله اخیرسیاه پوش و داغدار شده‌اند كودكان و اطفال خردسالی كه یتیم و آواره  گشته‌اند عده‌شان به شمار نمی‌آید. در این قهر طبیعت چه بسا آرزوها  كه در زیر خاك‌ها مدفون شد و چه فراوان امیدها  كه در آوارها پنهان گشت. چه بسیار آبادی‌های كوچكی كه آرامش و صفای خود را از دست داد و چه چشمه سارها و نهرهایی كه مجرای خود را عوض كرد. بازگشت همه چیز به حالت اولیه خود امری محال و ممتنع  است. هیچ كمك و قدرتی نخواهد توانست سكوت ایوان‌های كوتاه و كلبه‌های ده نشینان و صفای مزارع كوهستان‌های اطراف دهكده‌ها را به حالت روزهای قبل از زمین‌لرزه بر گرداند.

مركز زلزله بندپی  بود و دامن شوم آن از غرب  تا  لاریجان  واز شرق  تا سواد كوه گسترده بود. یعنی روی گسل شمال منطقه  جنوبی بابل كه كهن ترین  گسل این حوزه  به شمار می‌رود . گسل شمال از منگل لاریجان  با خط كمان گونه ای تا سواد كوه می‌رسد.

شدت زلزله در كوهستان  چنان بود كه دو شهرآمل و بابل نهاده در دشت مجاور، تا چند روز از تكاپو باز ایستاد. اسمعیل مهجوری در انتهای جلد دوم  تاریخ  مازندران می‌نویسد: «...تعداد زیادی  از آبادی‌های بندپی زیرورو شدند و در لاریجان نیز فروریختند ... در بابل  و آمل دكاكین و ادارات چند روزی تعطیل شده بود و مردم شهر به صحرا  رفته و در آنجا  چادر زدند.»

حاج علی اكبر كیانی حاجی،  یكی از شاهدان عینی این حادثه در یادداشت‌های خود ( تاریخ نگارش 1382 ش) می‌نویسد: (زلزله) ساعت چهار و نیم صبح در شمال ایران مخصوصاَ در قسمت كوهستان نزدیك به دماوند و اطراف آن به وجود آمد و ییلاقات بندپی و آلاشت سواد كوه و دور  و اطراف آن به كلی منهدم شد ... تلفات جانی و خسارات مالی زیاد به بار آورد. در آن زمان ریاست و سرپرستی ایل فیروزجاه را داشتم و مسئولیت كارهای عمومی آن با من بود. بنده هم آن چه وظیفه‌ام بود انجام می‌دادم. به شیرو خورشید سرخ ایران متواتر نامه نوشتم و به مسئولین دیگر هم اطلاع دادم .... این حادثه بزگترین حادثه زمان ما بودكه طبیعت چنین بلایی را بر سر مردم آورد.

كمك‌های اولیه و دفن اجساد به قدر ممكن وعرف در روستاها انجام دادیم و در روستاهای دور دست خود اهالی همت كردند و عمل خاك سپاری انجام شد و مكاتباتی با دوایر دولتی و شیر و خورشید سرخ ایران كردیم ....
خسارات مالی این زلزله به مرور جبران شد لكن ییلاقات به صورت متروكه در آمد چون در دهات و قصبات جاده اتومبیل رو وجود نداشت فقط جاده منحصر به شهرستانها بود همه خدمات می بایست به وسیله اسب وقاطر انجام می گرفت كه بیشتر ساكنین قدرت و توان آن را نداشتند.»

نگارنده یادداشتی را زیر آبچك تخته كوب در وروی مسجد امام‌زاده محمد سماگوش محله بندپی یافت كه با ذغال نوشته بود: «در تارخ سی‌ام بهمن ماه سال 1376 (ه.ق) زلزله شدیدی آمده، بعضی مردم راكشت. هنوز می‌آید ... در تاریخ بیست سیاماه سال 1377 حقیر نورالله‌بن مهدی‌قلی عباسی».
این نوشته نشان می‌دهد كه پس از بیست روز هنوز  پس‌لرزه‌هایش قطع نشده بود.
مرحوم شیخ حسین مدیر (سلیمان تبار) در مخمسی به این زلزله اشاره دارد:

هزار وسیصد ز سال فزون سی وشش بر آن
به روز یازده ز تیر  سپیده دم  ناگهان
به خواب نوشین بودند  همه كهان و مهان
زمین چنان لرزه شدكه ناید اندر بیان
فغان و آه وفسوس  به كوه دشت و دمن

آمار تلفات

روزنامه اعتراف در چهارشنبه 26 تیر1336، بر اساس آمار فرمانداری بابل شمار تلفات و مجروحین را چنین بر شمرد: «قریه سنگچال و توابع تلفات 133 نفر، مجروحین 260 نفر، عده سكنه 5482 نفر كه 806 خانوار (می‌باشند) وتلفات اغنام و احشام جمعاَ 112 رأس می‌باشد. اما در ییلاقات بندپی شرقی تلفات 160 نفر و زخمی شدگان در حدود 400 نفر و جمع خانه‌هایی كه با خاك یكسان گردییده متجاوز از یك هزار و سیصد باب می‌باشد و تلفات احشام شمارش نگردیده (فزون) از چند هزار است.»

 عبدالله داغمچی،یكی از حادثه دیدگان و ساكن روستای كاشیكلای بندپی شرقی در همان روزها روی برگ یك كتاب گزارش كوتاهی از این حادثه  نوشت و آماری از تلفات آبادی‌های زلزله زده ثبت كرد كه به نظر دقیق می‌باشد: «به تاریخ ما سرما بهمن ماه چنان زلزله آمد در ییلاق كه چند خانه ها راخراب نموده و ما در ییلاق گلیرون بودیم و نمی‌توانستیم در خانه خودمان بمانیم. چند محلات دیگر  بسیار آدمها راكشت پنچ قتل در الاتمر شده،20 قتل در اسب خانی شده و 40 قتل در چرات گردید و 28 قتل در انیجدان و یكصد و سی و شش نفردر سنگچال قتل شده، در نشل 33 نفر، و30 نفر در خواجه‌كلا و ورزنه و 18 نفر در محلات دیگر كه خبر نداریم. تقریباَمدت هفتاد روز تزلزل شدید بود.»

حاج علی اكبر كیانی حاجی نیزدر یادداشت خود، به خاطر دور افتادن از زمان حادثه آمار تقریبی از تلفات برخی آبادیها درج میكند: «تا انجا كه حافظه یاری نماید در قریه انیجدان 28 جنازه از زیر خاك و آوار بیرون آوردیم در قریه شیخ موسی چهار نفر مرد و كودك از زیر آوار بیرون آوردیم. مرحوم مبرزاعلی‌آقا كاضمی و بنده مردم را جمع كرده، كارهای كمك رسانی را انجام می‌دادیم. در قریه چلیاسر نه نفر از زنو مرد وكودك زیر آوار رفتند كه هفت نفرشان از یك خانواده بودند.روستاهای دیگر یكی دو نفر جنازه‌هایشان از زیر آوار بیرون آوردند.

در قسمت غربی ییلاق بندپی، سنگچال و فیل‌بند هم تلفات جانی زیادی داشتند در قریه سنگچال در حدود نود نفر از زن ومرد وكودك جان سپردند. در بالاكوه، قریه نشل حدود چهل نفر و در قراءگریوده و برزنه هم بیست و دونفر كشته شدند».

امداد رسانی

مدیر روزنامه اعتراف، شادروان نورالدین علامه‌زاده، به خاطر حس همدردی با اهالی موطن نیاكانش و بستگانش بندپی، در خبر رسانی و همكاری با گروه‌های امداد اهتمام بسیار داشت. او برای هر اكیپ خبر نگار و عكاس می‌فرستاد تا لحظه به لحظه را ثبت كنندو اوج حادثه وگرفتاری‌های بلادیدگان را انعكاس دهند. در این راستا علاوه بر مطالبی كه در این باره در اعتراف درج می‌شد  ستونی  را زیر عنوان «مخصوص بندپی» گشود تا هر هفته اخباری منعكس شود.

 پس از چندی از طرف دولت وقت و ادارات و خیرین و اهالی بابل گروه‌هایی جهت باز دید و بررسی اوضاع به منطقه آمدند و در پی آن اكیپی به سر پرستی مرحوم حاج عباس كرباسی به همراه پزشكیار، خبرنگار و عكاس اعتراف به ییلاق بندپی آمدند و مقداری خواروبار (مانند قند، چای، برنج) و پتو آورده، بین مردم تقسیم كردند. وجود پزشیار (مرحوم مسلمی پدر دكتر جمشید مسلمی) برای درمان و پانسمان  جراحات آسیب دیدگان بسیار مغتنم بود . پس از آن اكیپی دیگر(گویااز طرف  سازمان شیر وخورشید ایران)، یكصد عدد چادر برزنتی آمریكایی آورده و بین مردم بندپی تقسیم كرد. البته چهار ماهی از زمان تحویل آن نگذشت كه چادرها راپس گرفتند و بردند.

یك ماه نیم بعد از حادثه، گروهی به سرپرستی مرحوم رضا نورانی و پس از آن گروهی دیگر به سرپرستی مرحوم سید كریم ترابی از طرف ادارات و مردم بابل محموله امدادی و غذایی آوردند و مبلغی هم به سر شناسان معتمد منطقه سپردند تا بین زلزله زدگان تقسیم شود. این گونه دهش‌های ارزشمند در تسكین دردها د سامان دهی آسیب دیدگان  بسیار موثر بود.

شكرانه بازوی توانا
بگرفتن دست ناتوان است

البته این كمك‌ها در برخی مناطق با نا برابری تقسیم شد و نارضایتی‌هایی را موجب گردید مرحوم سیدرضی رضوی (از اهالی پوستكلای بندپی) سروده‌ایی در این باره داشت كه در زمان شهرت بسیار پیدا كرد: (بخشی از آن درج می‌شود)                                                                               
هزاران شكر و حمد شادیانه
كه دولت بهر ما داده اعانه
تمام ملت از هر سو روانه
عجب تقسیم گردیده اعانه
هر آن كس زورمندو زوره گو بود
به مسكینان زد و كردش روانه
اگر صد چادر از آمل بیاید
همه مال بزرگان جهانه
شنیدم باز پرسی آمد و رفت
نمیدانم زكس پرسید یا نه
الها داد این بیچارگان رس
امان از دست این خلق زمانه


در اثر زلزله، درمانگاه فیروزی گلوگاه، تنها مركز درمانی بندپی، شدیدا آسیب دید و امكانات آن در معرض نابودی قرار گرفت. از این رو سازمان خدمات اجتماعی كه این درمانگاه زیر مجموعه آن بود  تصمیم گرفت تا تجهیزات آن را به تهران انتقال دهد. علی‌رغم مخالفت مردم این كار انجام شد و كاركنان بومی درمانگاه به جایی دیگر منتقل شدند.
این وضع چندان نپاید. با پیگیری‌های سرشناسان بندپی و اهتمام مرحوم حاجی محمد فیروزی وكمك دولت وقت، درمانگاه باز سازی و دوباره فعال شد.

زلزله سال 1366 آنچنان مهیب و تكان دهنده بود كه هنوز از ذهن مردم منطقه بیرون نرفته است به طوری كه گاه به عنوان مبدأ تاریخی محسوب شده و كهنسالان بندپی، برخی وقایع زندگی خود را از «زلزله سال» می‌سنجند. زنده‌یاد محمدتقی مقدری، از شاعران فرهیخته بابل كه سالیان دراز مدیر مدرسه نظامی بندپی بود شعر زیبایی درباره این حادثه دارد كه دراین مجال بخشی از آن درج می‌شود به یاد همه رنج كشیدگان زلزله:

هنگام بامداد هوا گرگ میش بود
گیسوی شب زشانه خورشید شد پریش
صبح سیه نهاد و غم انگیز و فتنه زا
آبستن حوادث خونین ورنج ونیش
گویند هست از پی هر یأس صد امید
شام سیاه می‌دهد از صبح دم نوید
پس از كجا دمید چنین صبح خون چكان
كز زشت كاری‌اش شده رخسار شب سپد
كوه‌های سركشیده به سوی سپهر و ماه
از یك نهیب زلزله شد روزشان سیاه
گشتند تو سری خور و بگسسته تار و پود
در دره‌های ژرف بیفتادشان كلاه
صحرا دشت و بیشه و رستاق و شارسان
در دامن سكوت سحر بسته دیدگان
می‌خورده‌اند جاده لذت زجام صبح
جامی كه بود زهر كشنده در آن نهان
یكباره كاخ و كلبه بلرزید شد خراب
شد رشته‌ها گسسته و امیدها سراب
در برگرفت گرد غلیظی خرابه را
گویا كشید زلزله بر ننگ خود حجاب
فریادها به سینه خفه، خنده‌ها خموش
ناله گرفت جای همه جوشش و خروش
نور حیات رفت و سرور و صفا نماند
گاهی ز زیر خاك صدایی رسد به گوش
كای وای استخوان سرم زیرسنگ‌ها
بشكست وگشت دست چپم ازتنم جدا
برسینه‌ام فشار دهد كوه و سنگ و گل
راه نفس بریده و مردم ای خدا
گهواره ناز شده كو كودكان
مهر سكوت مرگ زده بر دهانشان
خوردند زهر مرگ ز پستان زلزله
بادست و پای بسته بدادند نقد جان
دهها جوان تازه‌رس از دختر و پسر
ناخورده و نچیده زباغ امید بر
ویرانه گشت كاخ امید بزرگشان
بگرفت  گور، پیكر خونین‌شان به بر
آوای زندگانی آن خلق سخت كوش
آن رنج‌های بیهده و آن  جان پر خروش
گلخنده‌های روح نواز حیات و عشق
نا بود گشت  و ماند به جا  تپه‌ای خموش

|+| نوشته شده توسط سیدرضاسلیمانی راد در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 ساعت 9:59 |